فاطمه جان سلام
دوباره براي تو مينويسم تا دوباره بگويم و دوباره بداني که بي تو دوباره هيچم!
هنوز خاطرات کهنه آن روز تابستاني را به وضوح ميبينم! روزي که تا ديروز آن روز من به جاي يک من هزاران من بودم و تو در دل هيچ يک از آن هزاران من جايي نداشتي! روزي که آمدي، روزي که ماندي، روزي که هزاران من را شکستي و روزي که حتي يک من هم برايم نگذاشتي! روزي که ديگر همه چيز تو شد. روزي که در پي اش چندين ماه و چندين سال نديدنت آمد. روزي که روياي محال دست يافتن به تو آغاز شد. روزي که محال بودن رويايم را نديدم و فقط تو را ديدم! روزي که باعث شد سالها منتظر دوباره ديدنت بمانم!
روزهاي دور ديگري هم به خاطر دارم! روزهايي که دوباره ديدمت اما اينبار محال بودن رويايم آزارم داد! روزي که ديدمت و با خود گفتم اي کاش دوباره نميديدمت! روزي که نا اميد شدم، منتظر ماندم و نا اميدتر شدم و دوباره منتظر ماندم و دوباره نا اميدتر شدم و همچنان نا اميدتر شدم و همچنان دست از رويايم بر نداشتم و همچنان دوست تر داشتمت و همچنان منتظر ماندم!
ماندم تا روز ديگري را هم ببينم! روزي که دور نيست! روزي که روياي محالم را با تمام وجود دست يافتني ديدم! روزي که از آن روز ماندي و روزي که هنوز چون روياست و روزي که هنوز نمیدانم باورش دارم یا نه! روزی که از پسش تمام زندگی ام چون روز شد و تمام رویاهایم را در روز، در بیداری و هوشیاری دیدم! روزی که از پسش روزهای زیباتر و روزهای رویایی تر و روزهای باورنکردنی تر آمدند! روزی که از آن روز شتاب نزدیکی روحم به تو روز به روز بیشتر شد!
ولی افسوس که هنوز نمیدانی دوستت دارم
خواهشمندم برام دعا کنید

امروزبیستم ابان ۱۳۸۸ بود.
امروز تولدم بود.
هیچی ندارم بگم.
فقط یک سال دیگر هم گذشت...
" شوخی بزرگ طبیعت روز متولد شدنم بود "
........
....
.
بی وفا هنور نمیخای باور کنی دوست دارم

هنوز هم به یاد چشمانت چشم به راهت نشسته ام و به این جاده ی بی انتها چشم دوخته ام

کاش میدانستی که هنوز در روزهای غمناکم بی آنکه حتی تو فکرش را کنی
در یاد من پرسه میزنی و نمیدانی که هنوز ... عاشق چشمهای زیبای تو هستم...
کاش می دانستی که گذر از من و عشق تو چگونه مرآ پریشان حال نمود ... تا همیشه ...
امروز چهارشنبه 12/10/ 1386
چه روز قشنگی شده امروز
چه برف قشنگی میاد
آسمونم دلش گرفته
خوش بحالش که حداقل یه راهی برای خالی شدن داره
خدایا چرا انقدر دلم گرفته
دوباره یاد بچگیم افتادم
چه دورانی بود
چه قشنگ زندگی میکردیم
پاک / معصوم/ زلال/....
اما حالا چی؟
چی میشد بر میگشتیم به همون دوران کودکی؟؟؟!!
نمیدونم چه طوری باید برگردم به دوران بچگیم .
نمیدونم فقط میدونم که نيستش... نمي دونم كجاست! چه مي كنه! ولي مي دونم كه ندارمش
دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که چرا ما آدما این طوری هستیم تا چیزی رو داریم
قدرشو نمیدونیم اما تا اونو از دست میدیم تازه قدرشو می فهمیم
وقتی کوچیک هستیم دعا میکنیم زودتر بزرگ بشیم و وقتی بزگ میشیم دعا میکنیم
که دوباره برگردیم به دوران کودکی
ای دل غافل چه روزگار نامردی داریم.....
اما از این روزگار نامرد یه عشق بزرگ نصیبم شد
آره یه عشق بزرگ
یه عشق مهربونی که منو به خاک سیاه کشوند . منو رسوا کرد .آوارم کرد . زندگیمو ازم گرفت .
یه عشقی که منو هر شب به مهمونی نا امیدی میبره
یه عشقی که منو همیشه در حسرت با تو بودن جا میذاره
یه عشقی که تا عمر دارم زندگیمو به پاش میذارم
چون هر چی باشم مثل روزگار نامرد نیستم
فاطمه جان از ته دل که هیچ خط و مرزی نداره
فریاد میزنم دوستت دارم
هر چند که فریادم بی صداست.
هیچ وقت نمیخوام تورو تو کمترين آرزوهام ببينم
همیشه از خدا میخام که این عشقو تو دلم نگه داره
..
......
اما کدوم دل؟
دیگه دلی میمونه؟
دیگه دلی میمونه كه با شما از عمق زندگيش بگه؟ بگه كه...
هنوز زندس...هنوز زندس...هنوز زندس...!
اي بي مروت
ديگه دلي مي مونه كه برای دله همه کسش بتپه؟
اگه صدا صداي منه، اگه نفس نفسِ تو! ... بذا كه اون خوش غيرتاش بدونن كه دل...دل من ديگه دل
نيست...ديگه دل نمي شه....
خدایا هر چی خودت صلاح میدونی
فاطمه جان دوستت دارم
پاهایم را دقیقا جا پای تو گذاشتم
نمیخواهم ارامش برفهای خوابیده بیش از این نابود شود
خدایا شکرت
شما هم برام دعا کنید
چند نفر نام ببرم ،
زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه به دنیا آمدند ،
خندیدند ،
گریه كردند ،
تلاش كردند ،
عاشق شدند ،
بیدار ماندند ،
ترسیدند ،
خوش حال شدند... ؟
چند نفر نام ببرم
زن یا مرد فرقی نمی كندـ كه بودند ،
رنگ ها می شناخته اند ،
سفر رفته اند ،
گُل ها را بو كرده اند ،
در مرگِ دیگران گریسته اند ،
خیسِ باران شده اند... ؟
چند نفر نام ببرم
ـ زن یا مرد فرقی نمی كند ـ
بدهكار بودند ،
می ترسیدند ،
می ترسانند ،
كه اسم داشته بودند ،
زندگی كردند ،
و مردند ... ؟
بی آن كه تو حتا اسمی از آن ها شنیده باشی ،
عاشق شدند ،
شكست خوردند ،
نامه نوشتند ،
نامه گرفتند ،
آواز خواندند ،
گریه كردند ،
و تنها ماندند ...
ای کاش میدانستی که
یک نفر
یک جایی
تمام رویایش لبخند توست...
به بی تفاوتی واژه ها که عادت کنی
می فهمی
شهر با تمام وسعتش
میان همین چند هجا محصور است
درد را
از هر سو که بخوانی درد می شود
...
ترخدا برام دعا کنید